کم کم دانشگاه داره به روزای آخرش میرسه و دل منم هی داره تنگ تر میشه! دلم برای همه چیز و همه کس تنگ میشه.
دلم برای صندلی های چهار نفره ی محوطه تنگ خواهد شد .....صندلی هایی که از 7صبح تا 6 بعداز ظهر روشون پلاس بودیم!!!بچه ها می رفتن میومدن ما هم چنان پلاس بودیم!
برای چمنای سبزش و گلای زردش.برای آبپاش های 25 هزار تومنی!![]()
برای سطل آشغالای سبزش. برای اشرفیای درختا که تو فصل بهار همه جا رو پر کرده بودن. برای پاییز قشنگ دانشکده که پر از برگای زرد و طلایی میشد.برای خش خش برگاش....![]()
برای زمستونای فوق العاده سردش و قرمز شدن دماغمون و سرد شدن چاییمون!![]()
برای بوفه ی دنج دانشکده که ما سه نفر در عرض 4 سال 5 الی 6 بار توش نشستیم چون فضاش با روحیمون سازگار نبود! هوای بیرون با دمای 40- درجه بیشتر بهمون میساخت!!!آخه محوطه پر بود از ورودی های باحالمون که با دیدنشون بسیار مشعف می شدیم و ذوق مرگ می فرمودیم!![]()
![]()
(تصاویر ما سه نفر رو در حال ذوق مرگ شدن نشون میدن!)
برای اسم گذاشتن روی پسرا و قاه قاه به سوتیاشون خندیدن!
برای انعطاف عجیب گردن پسرا!!![]()
واسه صندلی جلوی بوفه که پاتوق همیشگی پریسا و مهسا و تره و زرد آلو بود!!!!
واسه سیگار کشیدنا و احساس بزرگی کردنشون!
واسه کلاس گذاشتن آبنبات چوبی و شیر کاکائو!![]()
واسه سینی های غذای سلف! واسه قاشق و چنگال شستن! واسه خورشت سبزیش که همون چمنای دانشکده بودن!واسه بادمجونش که معرکه بود.... حتی واسه لیوانای پلاستیکیش و آبسرد کن داغونش!![]()
واسه ی صندلیای آبی آموزش که سر کلاس یه بنده خدایی که هیچ کس درس گوش نمی داد اسم سه تامون رو روش حک کردم!!![]()
واسه صندلیای قهوه ای سوخته ی بخش داداش اینا! واسه ژست های منحصر به فرد داداش!
واسه کوچیکی فنچ... واسه عدم تناسب جوجه پنبه ای و کیفش....![]()
واسه دوتا وله و تقلید کردناشون!!!!!!!!!!!!!
واسه کمپ پشت دانشکده!![]()
خلاصه واسه همه چیز دلم تنگ میشه!!!
روزای خوب خداحافظ... دانشکده ی من خداحافظ....خداحافظ....
دردآور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی....
قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می آیند....
تاسف بار است که باید لباس هایم را به میزان ایمان تو تنظیکم کنم....
(سیمین دانشور)![]()
روز زن پیشاپیش خجسته.
پی نوشت۱:این اولین پست جدی بود که گذاشتم!!!!!
ولی وقتی نویسنده های یه وبلاگ سه تا فرشته باشن این جور پستا لازم میشه!!![]()
پی نوشت ۲: خدمت دوستای گلم عارضم که خیلی وقته بنده آمار تعداد هفته های باقی مونده تا پایان ترم رو خدمتتون ارائه ندادم
...تانی ....مانی... فقط سه هفته ی دیگه میریم دانشکده!!!!!![]()
![]()
![]()
الان دوست دارین خفم کنین نه؟؟!!![]()
دینگ!!!!!
تانی هم رفت کلاس!!!!!!!دینگ!!!!!![]()
تانی امروز خوشحال بودچون شده ماکس یکی از درسامون....![]()
![]()
![]()
هانی امروز دپه
من فکر میکنم دیگه وقتشه دست یه شازده
رو بزاریم تو دستش که بره سراغ
زندگیش
من امروز یه امتحان داشتم که به نظر خودم کلی سوتی دادم...بخصوص جلو اقلیم و بقیه
بچه ها..
البته نازیلا هم بود که اون واسم دیگه اصلا نیست...
یه جورایی بره گمشه![]()
خلاصه امروزم دیگه داره تموم میشه و ما کم کم میریم خونمون
.بدون اینکه یه اتفاق جدید واسمون
بیافته![]()
![]()
ولی خوب زندگی همینه.....![]()
![]()
![]()
![]()
امروز 12اردیبهشت بود.من از کلاسام که هتله سرخوشانه اومدم بیرون
من جدا کلاس داشتم و هانی
تانی هم جدا کلاس دارن...
بچه هارو دیدم که دارن با بقیه بچه ها صحبت میکنند.
.حالا بماند که
سر چه قضیه ای حرف میزدند
آقا چرا نخوام بگم.
..یه کاری کردیم که خودمونم پشیمون شدیم و
خودمان کردیم که لعنت بر خودمان باد![]()
حالا موندیم چه کنیم..داشتیم درباره همین موضوع ورررررر
میزدیم با یکی از بچه ها که یهووووووووووووووووووووووووو ![]()
![]()
![]()
![]()
یکی از دخترای کلاسمونو با یه پسر دیدیم...ب
چه ها میگن دختره با پسره نامزد شده
ولی ما طی
مشورتهای سه نفرمان به این نتیجه رسیدیم که نامزد نیستن اما خوب قضیه جدیه.![]()
![]()
![]()
![]()
(خوشبحالش)......
آقا اینجا بود که من استارت افسردگی رو زدم
و بر بخت بد خودم لعنت فرستادم
.که دوست شماره
یک من آره...اما من نه![]()
![]()
![]()
بعد واسه همون قضیه شیرین بازیمون رفتیم پارک که بیشتر صحبت کنیم.ما که همیشه ابروهامونو
گره میزدیم
که کسی از گل نازک تر به ما نگه و کسی رو تحویل نمیگرفتیم![]()
هرکی یه چیزی میگفت یا پابه پاش میخندیدم...به قول هانی تانی::::::هه هه هه ![]()
![]()
![]()
یا بهش زل میزدیم....![]()
![]()
.
یا اینکه همراهیش میکردیم و اونا هم چه استقبالی میکردن..![]()
![]()
![]()
ولی چون ما تصمیمی گرفته بودیم که شیطونی کنیم تعداد سوژه هامون نصف شده بودن.
.از شانس
خرکی که داشتیم.!حالا اگه نمیخواستیم پا بدیم طرف از مزداتری
میومد پایین میگفت خانما
دعوتتون کنم کافی شاپ تشریف میارین؟؟؟؟؟؟؟اینم شانس خرکی ما.....![]()
![]()
همینطور که داشتیم به الافی ادامه میدادیم یهووووووووووووووووووووووو ![]()
![]()
![]()
حلقه هانی رو دیدیم با یه دختر.......![]()
![]()
حالا من و تانی فکامون افتاده و سعی میکنیم بکشیمش بالا![]()
و هانی هم یه گوشش با کوشولو خونشونه و یه گوشش به ما ![]()
و اون بیچاره هم با هانی چشم در چشم شده و نمیدونه چه بلایی سر خودش بیاره در آن ![]()
آقا تا سه نشه بازی نشه.... ![]()
![]()
اتفاق سوم:داریم از خیابون رد میشم که بریم خونه هامون...ماشین !!!دینگ!!جوجه پنبه ای
از
خیابون رد شده و گردن جوجه پنبه ای یه پیچ خوشکل خورده در حد لیگا لیگا! !!!
مارو دیده..یه نیمچه
ترمز و رفت و مارو تنها گذاشت![]()
پستم طولانی شد اما خوب گفتن داشت اخه...تازشم اصل حرفم هنوز نگفتم که بچه ها:::![]()
من یه دوست پسر میخوام..........![]()
![]()
![]()
![]()
پی نوشت توسط تانی: لازم به ذکر است که دختری که مانی میگه بسیار بسیار مثبت چادری و بسیار بسیار درس خوان است و مانی با ورود به دانشگاه با اولین نفری که دوست شده بود همین دختره بوده و یکی از دلایل افسردگیش اینه که چرا با اون قطع رابطه کرده و با مادوست شده
اخه ما خیلی سر خوشیم و اصلا تو باغ نیستیم و کلا تو این مورد رو اعصاب مانی هستیم![]()
![]()
بچه ها دقت کردین این روز ها از ناراحتیه اینکه یونی داره تموم میشه چه راحت داریم روز هاش و الکی می گذرونیم و غصه می خوریم و هیچ استفاده ای نمی کنیم و از این روزهای باقی مونده هیچ لذتی نمی بریم و داریم خیلی خیلی راحت از دستشون می دیم
داشتم آرشیومون می خوندم دلم گرفت دیگه خبری از خنده های سر کلاس و مسخره بازی نیست به نظرم عاقل شدیم شاید هم بزرگ شدیم انگار داریم به نبود بچه ها استادا و یونی دور بودن از هم خودمون و عادت می دیم شاید می خواهیم کمتر ازشون خاطره داشته باشیم تا کمتر دلمون واسه اون روزهای خوبی که باهم داشتیم تنگ بشه
پی نوشت: دلمان یک لحظه ترم ۵ می خواهد
یه روز خوب بهاری که ما داشتیم از کنار بلفی و دوستاش رد می شدیم ![]()
![]()
شنیدیم که گفت بچه ها جودی ابوت
پس اسم ما جودی ابوت بود
ما سه تا هم کلی خندیدیم و شباهت هایی که با جودی ابوت داشتیم و پیدا کردیم
جودی ابوت هم ۳تا بودن مثل ما ![]()
هانی معتقد که جولیاست که ما نفهمیدیم چرا؟
مانی میگه به خاطر عینکش سالی هست
پس منم دیگه حتما جودی هستم
فقط خدا کنه مثل جودی یه بابالنگ دراز قسمتم بشه
البته سر خوشی و همیشه خندیدن من شبیه جودی هست.![]()
ما با اینکه خیلی با اسممون حال کردیم و خوشمان امد![]()
![]()
ولی باید کار بلفی تلافی می کردیم![]()
![]()
واسه همین یه روز که بلفی تنها از کنارمون رد شد
۲۰۰ بار به طوری که بلفی بشنود گفتیم بلفی بلفی بلفی بلفی کو لی لی پیت (لی لی پیت دوست بلفی است) بلفی هم شنید و جلوی چشم ما رفت به دوستش گفت درسته کارومون زشت بود![]()
![]()
ولی باید می فهمید که نباید رو بزرگتر از خودش اسم بذاره![]()
سلام بچه ها....خیلی وقته که پست جدید نزاشتیم.....آخه تقریبا هر روزکلاس داریم ...
اومدم یه پست بزارم که یهو یادم به حلقه ها افتاد بنابراین اسم این پست میشه :حلقه ها![]()
حلقه ها جمع کلمه حلقه است....اما حالا چند حلقه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
1+1+1=3حلقه ![]()
![]()
![]()
این های حلقه من و هانی و تانی میباشند...سه تا شازده که جز خوب های دانشگاه ما تقسیم بندی
میشن و ما از آنها خوشمان امده است...![]()
![]()
![]()
(توجه هم کنید که ما از پسرهای معدودی خوشمون میاد..نه که خودمون فوق العاده هستیم...واسه
همین)![]()
حلقه خودم:جوانی است رعناااا یعنی قدش از خودم بلندتره
...عینکی هست ولی خوب عینک
آفتابی هم میزنه وخیلیم بهش میاد
...خلاصه اینکه خوشم اومده ازش دیگه....![]()
حلقه هانی:جوانی است بلندتر از حلقه من
...از هانی هم بلندتره..قیافه خوبی هم داره خدایی(جای
برادری)
اوایل ترم قبل دستش شکسته بود و آویزون یه گردن مبارکش
.هانی ازش خوشش
میاد..هانی حلقت عینک زده تا حالا؟؟؟؟![]()
حلقه تانی:جوانی است مثبت تر از حلقه من و هانی.یه کیف مهندسی دست میگیره
بیشتروقتها..موهاش یکم فره
..ته ریشش بیشتر معلومه نسبت به حلقه من و هانی(راستی ته ریش
حلقه هانی هم معلومه...)که جذابش میکنه(جای برادری)
ایشون هم عینک نزده تا حالا..![]()
وقتی که ما این حلقه ها رو میبینیم به هم نگاه معنی داری میکنیم و لبخند میزنیم یعنی چی؟؟؟---
-----
-------آره اینا هستن....
روزی که حلقه هارو دیدیم وغمی وجود مارا گرفت بس جانکاه............![]()
![]()
![]()
وقتی یکی از ما حلقه هارومیبینه و میخوایم به اون دوتا بگیم که حلقه ها دارن میان و البته یه مزاحم
کنارمون نسشته مثل!!!!!!خانم فنچ!!!!![]()
![]()
بچه ها میگن:مانی حلقت پیدا شد؟؟؟؟![]()
بیچاره خانم فنچ از همه جا بی خبر میگه:مگه حلقت گم شده مانی؟![]()
![]()
هانی:مانی وقتی حلقش میره پشت انگشتش ما فکر میکنیم که گم شده...![]()
بیچاره خانم فنچ از همه جا بیخبر میگه:هااااااااااااااااااان![]()
ولی من و تانی و هانی یه لبخندی میزنیم سرشاز از غم
!که چرا خانم فنچ کنارمون نشسته و ما
نمیتونیم ابرازموجودیت کنیم و نگاهی سرشار از عشق به حلقه هامون بندازیم.....![]()
![]()
![]()
پی نوشت:خوب الا پینوشتم نمیاد دیگه!!~~~~~~~~~
بوس بوس بوس بوس![]()
من بهترین دوستی عالمو دارممممممممممممممممممم................
تانی................................هانی........................
خیلی دوستون دارم......
خیلی ماهین...............
ایشالله سال دیگه هر سه تایی به چیزایی که میخوایم برسم.....
مرسی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم... تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست... تا بدانی
نبودنت آزارم می دهد
لمس کن لحظه هایم را...تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم... لمس کن این با تو
نبودن ها را لمس کن....
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان... که از قلبم بر قلم و کاغذ می
چکد...لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است.................
اردیبهشت را سرافراز کردی.....![]()
و عدد یک را تا ابد شرمنده ساختی...![]()
تولدت خیلی خیلی خیلی مبارک باشه دوس جوووووووووون![]()
امیدوارم سال دیگه به همه ی آرزوهای قشنگت رسیده باشی...![]()
![]()
![]()
![]()
هانی: به نظر من هانی اواخر دوره کارشناسی ارشد با یکی از پسرهای هم دانشکده ای آشنا میشه بعد ۲ تا ۳سال با هم کنکور دکترا میدن وقتی قبول شدن با هم نامزد می کنن بعدو هر دوتایی با هم تو یه دانشگاه تدریس می کنن و توی سن ۳۴ اینا یه پسر کاکل زری به دنیا میاره نمی دونم چرا احساس می کنم شوهر هانی می خواد از ایران بره ولی هانی موافقت نمی کنه
مانی: مانی بعد از لیسانس به طور سنتی ازدواج می کنه بعد از ۳ سال یه پسر گیرش میاد بعد از ۴سال به فکر می افتد که کنکور ارشد بده بعد از اینکه فوق گرفت دوباره بچه دار میشه و یه دختر خوشکل گیرش میاد بعد از اون هم یه مامانه مهربون میشه مانی چون عاشق شوهرشه و آقاشون کارش توی شهر های مختلفیه همش از این شهر به اون شهر میره و احتمالا مانی توی یه شرکت کار می کنه.
روزی که منو هانی رفتیم واسه ثبت نام با یه انیشتین زنده روبه رو شدیم با مو های فر فری ژولیده روزی هم که رفتیم سر کلاس یه انیشتین زنده دیگه اومد که هانی معتقد شرط اول ورود به رشته فیزیک مو های این مدلیه. حالا فقط یه جلسه رفتیم سرکلاس بیشتر رفتیم خاطرات بیشتری میگم.
موضوع بعدی که می خواستم بگم اسم هایی هست که هانی جون لطف کردن روی ما گذاشتن اسم ها این طورن
تانی: اقدس
هانی: فخری
مانی: شوکت
از اسم هامون خوشتون امد ما که خیلی خندیدیم البته منو توی خونه اقی صدا میزنن شما هم به من بگین اقی....
خیلی وقته که نیومدین و چیزی ننوشتیم....یک کنکوری دادم که نگو و نپرس..![]()
.هانی یه چیزایی
گفته...دیگه هیچی نگیم بهتره..![]()
..من قرار بود تو تعطیلات عید یه دور جزوه هامو بخوم..یکی از جزوه
هاو با یه نگاه گذرا تموم کردم(قابل توجه هانی جووووووووووووووووون![]()
)اما خوب فکر نکنم بتونم تو
عید بقیشو تموم کنم..همون جزوه هم کافیه....واسه اینکه ثابت کنم مانی هستم..آخه به بچه ها گفته
بودم که اگر نخونم مانی نیستم...![]()
![]()
آخه واسه خواهرم خواستگار اومده و احتمالا درگیر اون
خواهیم شد......حالا یکی هم از جمع مجردها کم بشه یکیه...ایشالله که بقیه هم یکی یکی کم
میشن....![]()
![]()
![]()
دلم میخواد کلی چیز بنوسم اما الان کافی نتم...آخه خواهرم اومده بیرون تا با خواستگارش صحبت
کنه..الته بگم خانواه ها در جریان هستنا![]()
![]()
تا یکم بیشتر آشنا شن....
قرار بود یه خاطره کوچیک از قبلا بگیم....
من شروع میکنم....![]()
![]()
یادمه یبار که داشتیم از بالای پردیس میومدیم پایین جناب صندلی
نشسته بود کنار هانی
هانی
نشسته بود کنار من
...اخر سواری...هانی یه دستبند خوشکل به دستش بسته بود....جناب صندلی
خودشو کشت که دستبند هانی رو ببینه..سرش روبه رو بود و لی چشماش سمت هانی..نمیدونم
دیدش بالاخره یا نه![]()
بیچاره چشماش...نمیدونم از گوشه نزد بیرون ![]()
بس که چپ چپ نگاهش
کرد....![]()
![]()
![]()
هانی یادتههههههههههههههههههههههههههه؟؟؟؟؟چقد خندیدیم؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
بچه ها مشا ادامش بدید...فعلا.بوسسسسسسسسسس
راستی عیدتون مبارککککککککککککککککککککککککککک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آخیش! بعد از چندماه شب زنده داری و و روزی 25 ساعت درس خوندن، بالاخره ماسه نفر کنکور رو با موفقیت!!
پشت سر گذاشتیم. به به عجب کنکوری بود. بنده به شخصه لذت بردم.![]()
اما شرح واقعه:
حوزه ی ما در 400 کیلومتری شهر واقع شده بود و وقتی رسیدیم دیگه نایی واسه جواب دادن نداشتیم.![]()
از اونجایی که ما سه نفر با خودمون ساک برده بودیم!!! مجبور شدیم در صف طویلی برای تحویل ساک های مربوطه بایستیم.![]()
بعدش تشریف بردیم سرجلسه. جالبه که از همه خوشحال تر ما سه نفر بودیم رتبه های یک و دو کلاسمون که واقعا زحمت کشیده بودن، از استرس داشتن میمردن.
اون وقت ما سه تا نیشمون تا بناگوش باز بود.![]()
![]()
البته بنده از شب قبل یکم استرس گرفته بودم
ولی وقتی تانی و مانی رو دیدم که انگار میخوان برن اردو که اینقدر خشحالن، بنده هم غم رو فراموش کردم.
گویا مانی جان در واپسین لحظات که فقط نیم ساعت مونده بوده به امتحان یه خرده استرس بهش وارد شده که احتمالا به کمک تانی رفع شده.![]()
تا سوالا رو دادن بنده بعد از یک نگاه کلی فهمیدم که سازمان سنجش قصد کرمریزی داشته
و سوالا رو از یک منبع نیست در جهان طرح کرده. توی هر سوال، یا هر چهارتا گزینه درست بودن
یا هر چهارتا غلط!
بعضی از سوالا هم که ناقص بودن و نیاز به گزینه ی پنجم داشتن!
دادهای مساله ها اصلا کافی نبود و غیرقابل حل.
بعد از سه ساعت جانفرسا، تعداد سوالایی که با هزار بدبختی و تجزیه و تحلیل جواب داده بودم از انگشتهای دست و پام کمتر بودن و به طور تصادفی توی محیط پاسخ نامه پخش شده بودن!
(اثرات پاس کردن دروس آماری)
یکی نیست به این استادای حسود طراح سوال که چشم ندارن ببینن سه نفر دیگه هم تحصیلات عالیه داشته باشن بگه خب بی....ها(جای خالی را با یک فحش آبدار پر کنید!
)منه نوعی اگه ادامه تحصیل ندم چه غلطی بکنم؟بذارین تا این کشمش تو مغزم خشک نشده ادامه تحصیل بدم.![]()
چی؟ شوهر کنم؟؟؟
اصلا شوهر چی هست؟ تو جیب جا میشه؟
واِژه ملموسی واسم نیست اگه میشه بیشتر توضیح بدین!![]()
آخی باید یک سال از عمرمون همین جور الکی بگذره تا سال دیگه ببینیم قبول میشیم یا نه.
البته ما سه نفر توانایی زیادی در گذران وقت به صورت بطالت داریم!![]()
![]()
![]()
فصل امتحاناتموم شد.یه امتحانایی دادیم مل_________وس. ![]()
![]()
![]()
من که کلا نمره واسم مهم نیست...آخه چه بخونم چه نخونم سر جلسه خنق
میشم خدارشکر...
اما وضعیت تانی و هانی فرق داره....بخصوص هانی![]()
![]()
![]()
1-هانی:هانی جون کلا نحوه درس خوندنش با منو تانی فرق داره.بعد مثلا از سر جلسه میایم
بیرون...هانی میگه بد دادم
.منو تانی هم به احتمال زیاد بد دادیم....ولی بد دادن من و تانی
اینجا خیلی فرق فوکوله!!!هانی در نهایت میشه 18.
.
.منم میشم 15اینا تازه راضی هم
هستیم...نیشم باز میشه این هـــــــــــــــوا
تانی هم حدواسطه..گاهی اینبر.گاهی اونبر![]()
ارشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد داریـــــــــــــــــــــم مـــــــــــــــــا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نه بابا...کی گفته ما ارشد داریم؟؟؟؟!!!ارشد چیه؟؟؟زندگیرو عشق است....![]()
![]()
![]()
یکی میاد با اسب سفید بالدار...(مده که بال داشته باشه!!!)مارو ببره خونش و ما بشیم شاهزاده
قصرش...همش بهمون بگن
خانمی
!گلی
!خانمم
!عشقم
!فدات شم!
...
ماهم هی قند تو دلمون آب شه...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دیگه اونجا ارشدمیخوایم چیکار!!!!!!!!!!!!!!!
!![]()
![]()
![]()
البته ایم نظره منه...هانی قبول شدن توی ارشدوجزو واجب الامور میدونه
تانی هم همین طور.
ولی تانی یکم ته دلش به حسی که من در مورد خانمم و گلی و خلاصه همون
کلمات رسیده..مگه نه تانی؟؟؟؟ولی تانی هم میخواد قبول شه!!!![]()
![]()
تا دیروز من مهم نبود واسم ولی طی تحولاتی که
دختر خالم
پیدا کرده من باید قبول
شم.![]()
دخترخاله چه ربطی داره؟؟؟؟در قسمت بعدی حتما توضیح خواهم داد که دختر خاله جنابعالی
چه نقشی داره در گرفتن تصمیم جدید من..البته اولویت اول من هنوز هم شنیدن کلمه
خانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی میباشد دوستان..سلام![]()
![]()
![]()
پاورقی:کاش زود یونی شروع شه...دارم دق میکنم از این پادر هوا موندن ارشد...بیرون از شوخی دارم دق میکنم...دارم دیونه
میشم..گاهی به خودم میگم کاش از اول درست نشسته بودم میخوندم....ولی............دیگه نمیخوام بخونم چون حسابی ناامیدم.....
بای دوستان...فعلا.............خیلی وقت بود نیامده بودم آخه میدونید چیه ما کنکوری هستیم.![]()
![]()
![]()
من که روزی حدودا ۲۵ ساعت درس میخونم هانی و مانی هم همین حدودا می خونن رتبه ۱ تا ۳ ماله خودمونه.![]()
![]()
![]()
امتحانا ی دانشگاهمون هم که تموم شد چه امتحانای قشنگی دادیم و چه نمره های قشنگتری گرفتیم.![]()
![]()
![]()
این ترم همش گرفتار کنکور ارشد بودیم نتونستیم خاطره بسازیم![]()
![]()
من قول میدم ترم بعد جبران کنیم آخه من و مانی ترم بعد واسه ۱۶ واحد کله هفته دانشگاهیم ![]()
هانی هم فقط چهارشنبه ها تعطیله
راستی احتمالا با کلی از بروبچ مثل تره و زرد آلو بابی و... کلاس مشترک داریم کلی خاطره میشه خوش میگذره میخندیم![]()
![]()
![]()
ما بر میگردیم
دنیای عجیبی شده است برای دروغ هایمان خدا را قسم میخوریم و به حرف راست
که میرسیم می شود جان تو![]()
![]()
![]()
زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجههاشو سیر کنه, گوشت بدن خودشو
میکند و میداد به جوجههاش میخوردند.
زمستان تمام شد و کلاغ مرد!
اما بچههاش نجات پیدا کردند و گفتند:
آخی، خوب شد مرد, راحت شدیم از این غذای تکراری!
این است واقعیت تلخ روزگار ما![]()
![]()
![]()
![]()
می خوان زندگی می کنن.آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون
رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن!
به این مسئله فکر کنین..........؟
اینطور نیست؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
... تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت ؟؟!!
به اختصار بگم که ما یکشنبه امتحان دارم...ولی من اصلا حوصله ندارم درس بخونم....در عوض
دارم سهراب میخونم...و مینویسم...
دلم گرفت
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
خطوط جاده در انده دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی!
..............
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است و هیچ چیز...
نه این د5ایق خوشبو که روی شاخه نارنج میشود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند...
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا ابد
شنیده خواهد شد.....
و اما خبر جدید:
حبر خاصی نیست.....
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن میروید...
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم....
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است...
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد...
وخاصیت عشق این است....
و تقدیم به خودم......
دیشب خواب دیدم که از ترم جدید واسه همه بچه ها ناظم آوردن توی دانشگاه. و ناظم سال چهاریای رشته ما از مال همه بد اخلاق تر بود.
صبح ها که وارد بخش می شدی ناخن هات و نگاه می کرد و حواسش به پسرها هم بود که موهاشون ژل نزده باشن.
یه روز من و مانی و هانی مثل همیشه توی دستشویی های دانشگاه داشتیم بلند بلند حرف می زدیم و می خندیدیم که ناظم محترم سر و کله اش پیدا شد و مارو برد توی اتاق رییس بخش و انجا با یه چیزی مثل گرز زدن توی سرمون که من از درد از خواب پریدم.
وقتی از خواب پریدم انقدر خوشحال شدم که ناظم نداریم. چه قدر ناظم های مدرسه بد اخلاق بودن من که هنوز هم ازشون می ترسم.
سلام بچه ها.من و هانی تانی همیشه بیشتر از نصف وقتمونو با هم میگذرونیم و کلی حرف میزنیم...از
غیبت نازیلا گرفته تا بحث در مورد سوتی های دوتاوله و سو زه های جدیدی که پیدا کردیم,واسه همین
این وبلاگ که یه روز واسه خودش ابهتی داشت حالا سوت و کور شده....ولی خوب این دخترچه خاطرات
سیار و همیشگی همیشه واسه ما پر از خاطره خواهد بود...
و اما اطلاعات
جدید:
تانی جان عزیز ما که دیگه موندنی شد.![]()
.آخه قرار بود بره به یکی از کشورهای خارجی..نمیدونم
قرقیزستان بود...کابلستان بود,پاکستان بود......هانی کجا بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
خلاصه نرفت.ما مجبوریم تانی جان عزیزو تحمل کنیم دیگه... دوتا سوژه جدید پیدا کردیم که به نام های
نیو:این موجود دارای قدی در حد متر و اندامی در حد خط کش.از اینا هم که بگذریم این موجود جان
سوتی داد در حد تیم ملی
.آقا ما نشسته بودیم رو صندلی هایی که نیو و دوستش از راه رسیدن...از
کنار مارد شدن و یه چند قدم جلوتر از ما نیو که ظاهرا پشیمون شده بود دوباره مسیر رفته رو بازگشت
![]()
از کنار ما..ولی به این محدود نشد..دوباره رفت و دوباره بازگشت که میشه چندبار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟۴
بار![]()
...یه در نهایت بیچاره بار 5دیگعه تصمیم گرفت همن طرفها استقرار پیدا کنه.![]()
..
![]()
نورون:نورون موجودی ست نورون ماتنند....یعنی مثل نورون که ور اعصاب اعضای بدن تشریف
داره,رو اعصاب ماسه تا قدم برمیداره در حد لیگا لیگا.![]()
![]()
![]()
نحوه تخلیه اعصاب از دست نورون به سبک تانی:
کف دست چپتان را به صورت باز شده پایین بگیرید.دقت کنید که باید ساعدوبازویتان کاملا کشیده
باشند.سپس دست راستان را مشت کنید و و محکم و با تمام نیرویی که دارین به کف دست چپتان ضربه
بزنید...این میشود تخلیه اعصاب از دست نورون...![]()
![]()
ای چه کیفی داره.![]()
.حالا شما برای اینکه بیشتر کیف کنید و لذت ببرید میتوانید تصور کنید که کف
دست چپتان دهان نورون است
و مشت شما با دهان نورون برخورد میکند این دیگه اووووج کیف کردنه
واسه خالی شدن حرصمون
از دست
نورون...شما میتونید این سیستمو واسه هرکسی که دلتون
میخواد یه مشتی بکوبید تو دهنش نمیتونید بکوبید پیاده کنید...خیلی حال میده....![]()
![]()
من یکی پیدا کردم و جدیدا ازش خوشم میاد...آی که من از این بشر چقد انرژی میگیرم.....وای
خدایا من دوباره عاشق گردیدم................![]()
![]()
![]()
و دیگه اینکه همه چیز امن و امان است.....................و ما همچنان سرخوشیم و دریغ از اینکه حتی
یه کلمه واسه ارشد بخونیم........................![]()
حالا ما امسال ارشد قبول میشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
خدا نسیب هیچ دانشگاهی و هیچ دانشجویی نکند.![]()
![]()
![]()
ما ترم پیش با این استاد محترم کلاس داشتیم و چون ترم پیش فقط یه روز توی دانشگاه بود با احوالاتش زیاد آشنا نبودیم و فقط خودمون گول می زدیم که داریم اشتباه می کنیم مثلا می گفتیم چون ما خیلی اذیت می کنیم حواسش به ماست تا کنترل کلاس از دستش در نره.
ولی این ترم که ۴روز توی دانشگاهمون هست فهمیدیم مریض تشریف دارن. مثلا ساعت ۷ صبح خواب آلود وارد بخش میشی میبینی داره توی راهرو راه میره و تا تورو میبینه به طرفت میاد ![]()
البته ما فرار را بر قرارترجیح می دهیم و ۲تا پای دیگه قرض می گیریم و فرار می کنیم. اصلا این استاد انگار اتاق نداره و همش توی راهرو وله و ملت دید میزنه.
ما هم که کلا خودمون می زنیم به نشناختن و اصلا بهش سلام نمی کنیم ولی یه بار می خواست بره سر کلاس تا دید ما داریم میایم برگشت به سمت ما امد انقدر نگاهمون کرد که مجبور شدیم بهش سلام کنیم.
یه چیز جالبتر یکی از بچه ها باهاش یه کار تحقیقاتی داره میترسه تنها بره پیشش همیشه اصرار میکنه که یه نفر از خود گذشتگی کنه باهاش بره الان هم هنوز بعد از ۲۰ بار رفتن پیشش موضوع بهش نمی ده
بهش میگه برو فردا هم دوباره بیا یه موضوع بهتر پیدا کن.
یه چیز جالب یه دفعه مانی دیر اومد سر کلاس می خواست بیاد بشینه پیش ما استاد گفت بیا همین جا بشین پیش من مانی هم در کمال ناباوری گفت نه پیش دوستام راحت ترم.![]()
ولی با همه ی این حرف ها خدا کنه که ما اشتباه کنیم چرا که وجود همچین موجودی توی دانشگاه خیلی زجر آوره.![]()
![]()
![]()
پی نوشت: برای اطلاعات بیشتر به پست من نگرانم مراجعه نمایید
جای همگی خالی هرجایی که می رفتیم می نشستیم بس که شلوغ می کردیم و می خندیدیم آدم های دور و برمون یا بهمون یه چیزی می گفتن یا انقدر بد نگاهمون می کردن که از رو می رفتیم.![]()
![]()
![]()
به همین دلیل تصمیم گرفتیم وارد محوطه بازی ها بشیم با ورودمون مانی جان پیشنهاد داد سوار رنجر بشیم من و هانی که می ترسیدیم وقتی شوق و ذوق مانی دیدیم قبول کردیم با خودمون گفتیم خوب مانی که نمی ترسه باشه بریم.![]()
![]()
![]()
رفتیم سوار بشیم که مانی گفت وسطش حال نمی دهد بریم سر بشینیم ما باز هم گفتیم چشم.
رنجر شروع به حرکت کرد و یه تکون کوچیک خورد دیدیم جیغ مانی رفت هوا من فکر کردم مانی داره مسخره بازی در میاره کلی خندیدیم مانی یه دفع چسبید به من و محکم گرفتم من همچنان می خندیدم عشق می کردم ولی طولی نکشید که انقدر سرعت رنجر تند شد که من از ترس شروع به جیغ زدن کردم مانی که از من نا امید شد آهن سمت چپش محکم گرفت جیغ می زد.
من و هانی هم همدیگر محکم گرفته بودیم جیغ می زدیم و هر دفعه که رنجر پایین می امد ما از صندلی جدا می شدیم و تو هوا می رفتیم و همش التماس می کردیم که آقا نگهدار ![]()
![]()
![]()
خلاصه رنجر ایستاد ما پیاده شدیم و حالمون بد شد و ۱۰۰۰۰۰ بار گفتیم غلط کردیم که سوار شدیم و تصمیم گرفتیم دیگه هیچ وقت با حرف مانی عزیز تو چاه نریم![]()
![]()
![]()
به سراغ من اگر می آیی..نرم و آهسته بیا..مبادا ک ترک بردارد چینی نازک تنهایی من.......
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
به سراغ من اگر می ایید
دیگر اسوده بیایید
به گمانم دو سه وقتی است ترک خورده چینی نازک تنهایی منمن پریشان تر از آنم که به خود فکر کنم
و تو حیران تر از آنی که مرا درک کنیمن چنان بی خبر از خویش
و تویی بی خبر از ما
که غریبانه ترین شعر در آیینه ما حیرانیست.............